تبليغاتX
ژورنالیست بی قلم
ژورنالیست بی قلم

!...چه بی تابانه

چند روز پیش داشتم به انتخابات امسال و اتفاقات پیرامون اون فکر می کردم .انتخاباتی که خیلی پر سر و صدا بود و خیلی از اتفاقات دیگه رو تحت تاثیر خودش قرار داد. اون روز ها خیلی امیدوار کننده بود. از این که می دیدم مردم تا این حد به آینده خودشون و نسل های بعدشون حساس شدن و حاضرن واسش هر کاری بکنن خوشحال بودن و سعی می کرد همه ی پیش داوری های قبلی ام رو مبنی بر" بی تفاوتی مردم ایران نسبت به شرایط سیاسی از ترس خطرناک بودن بازی سیاست " باطل ببینم. همه شور و شوق داشتن و از اینکه حقشون پایمال شده بود و تک صدایی شدن حکومت رو حس می کردن ناراحت بودن.زن ها شیر زن و مرد ها گلادیاتور شده بودن و مدام در همه ی مجامع عمومی دم از جامعه مدنی و آزادی بیان می زدن. توی مترو و اتوبوس و صف نون حرف از بیانیه و قرار تجمع روز بعد بود.

چقدر زود گذشت! امروز همون آدم ها بزرگ ترین دغدغه های مدنی شون رو در سریال های بی ارزش و بی مایه تلوزیونی دنبال می کن که دو ماهه پیش لقب اراذل و اوباش رو به اونها و اغتشاش رو به آزادی خواهی اونها نسبت داده بود.دیگه بحث داغ مجامع عمومی ازدواج فلانی با فلانی شده و طلاق فلانی از فلانی.به جای پیگیری وضعیت سلامتی حجاریان و فراهانی ...پیگیر تعداد عمل های بینی فلان بازیگر و سال تولدش هستیم.


چه زود فراموش کردیم سهراب ها را !

چه زود فراموش کردیم باتوم ها و گازها را!

چطور گریه هایمان با شکلات بند آمد؟

با کدام بها ؟

چه زود عقب کشیدیم!

به جای تحریم صدا و سیما و مخابرات دو دستی به آنها چسبیدیم!

به جای اعتراض های صنفی اکتفا به حداقل ها را انتخاب کردیم


متاسفانه باید بگم که جامعه و ملتی به شدت جو گیر داریم .جامعه ای که به اسم تحرک سیاسی خودنمایی کرد و به هرزه گی فکریش پرداخت. هرز فکر هایی که اسم اصلاحات رو دنبال شلوغی و لمپنیسم کشید و اون رو به گند کشید و الان اصلا اثری ازش نیست و دنبال خود نمایی به شکل دیگه ست...


مزاحم وقت شما نمیشم شاید زمان سریال رسیده باشه...


نوشته شده در 88/08/15ساعت 18 توسط بی قلم| |

من یک ساعت هستم !

اما برای رسیدن به این ساعت 94608000  بار عقربه های کوچک و بزرگ را پی ثانیه شمارم کشانده ام

من ساعتی هستم که قرار بود همیشه  بچرخم و گذر زمان را نشان دهم

 اما من مانده ام!

گاهی برای نشان دادن گذر عمر باید ماند

باید ماند و نشان داد ارزش لحظه ها را 

پس برای درک لحظه ای مانده ام

برای درک لحظه ای خواهم ماند

هنوز هم 9:20 صبح هستم!

من ساعت اتفاقی هستم که افتادنش 3 سال طول کشید

سه سال با حدود 94 میلیون ثانیه

سه سال با دنیایی از اتفاق

با دنیایی از احساس خوب و بد

سه سال با قرنی حسرت !

من از این زمان نمی گذرم

سالها و ساعت ها 9:20 دقیقه خواهم ماند

من تا بودنم به همه زمان این اتفاق را نشان می دهم

هیچ نیرو و انگیزه ای برای تحرک عقربه هایم نمی بینم 

جلو بروم که چه اتفاقی را تجربه کنم؟

من در همین ساعت به همه ی خواستنی های قبل و بعدم رسیدم

لطفا به عقربه ی من دست نزنید 

من راحتم!

باور کنید که خیلی(تاکید روی خیلی) راحتم...



تقدیم به پری دریایی زندگیم که برای اولین بار حجم پیدا کرد و دنیام رو یه دنیاحجم داد



نوشته شده در 88/08/11ساعت 20 توسط بی قلم| |
برای اویی می نویسم ! که با آمدنش دنیای کم رنگم جان گرفت و پر رنگ شد

برای اویی که ! با بودنش رنگ های خاکستری ام شسته شد

برای اویی که ! با کمرنگ بودنش دنیای رنگین و نو ساخته ام سیاه و کبود شده است

نمی دانم از نبودنش چه ام می شود ؟


 این پست فقط و تنها فقط یک نظر می خواهد..
نوشته شده در 88/06/04ساعت 15 توسط بی قلم| |
راه های جدا

زندگی های جدا

افکار جدا

کفش های جدا

دلهای جدا

دست های جدا

نگاه های جدا

پدر و مادر های جدا

سفره های جدا

...


این بود داستان ترقی و مدرنیته !!!



نوشته شده در 88/05/26ساعت 13 توسط بی قلم| |

اه اه اه !!!چه بویی میاد اینجا ؟چاه فاضلاب اینجا پر شده ! حتما می پرسین "چطور مگه؟"خب دلیلش مشخصه : چون بوی این فاضلاب همه جا رو گرفته ... غریبه و آشنا فهمیدن , همسایه ها هم فهمیدن ده تا همسایه اونور تر هم فهمید , نه که شدت بوی اون زیاد بود ننه جون مهدی دوست همکار اصغر آقا هم فهمید  و از فرط بو نتو نست بخوابه. جونم واستون بگه که تازگی ها کشف کردم که یه در صدی از احمق ها و کودن ها هم فهمیدن چاه پر شده و یه دستی به بینی گرفتن و چشمی مچاله کردن و بدشون نمی یاد که یه جورایی این چاه رو تخلیه بکنن و تازه مثل چند ساله پیش بعضی ها شدن.پس  میشه نتیجه گرفت که الان احتمالا احشام و صنف محترم چهار  پایان هم فهمیدن که این اتفاق افتاده. البته بنده همچنان در عجبم که هنوز موجوداتی وجود دارن که متوجه نشدن این چاه پر شده و رسما خودشون رو به خریت می زنن و دنیای خریت غوطه ور هستن و اصرار به غرق شدن در همین چاه رو دارن.

حالا بعد از همه ی این صحبت ها که متاسفانه بوی خوبی هم در بر نداشت می خوام از همه ی کسایی که این مطلب رو می خونن خواهش بکنم که احیانا و خدای ناکرده اگه کسی رو می شناسن که جز اون دسته ی آخر هست به بنده معرفی بکنن تا جهت تخلیه این چاه عمیق از وجود پر ارزشون استفاده بکنیم.

توضیحات

1: این ننه جون مهدی اون ننه جون مهدی نیست

2:اون ننه جون مهدی هم این ننه جون مهدی نیست

3: قاعدتا هر ننه جون مهدی اون ننه جون مهدی نیست

4: البته مشخصه که هر ننه جون مهدی می تونه ننه جون یه مهدی باشه

نوشته شده در 88/05/08ساعت 18 توسط بی قلم| |

این مطلب صرفا جهت آیندگانم نوشته می شود و هیچ ارزش دیگری ندارد.

سلام آینده ی من و ما

نمی دانم !حرف های مرا چقدر بعد از پوسیدنم می خوانی !؟

نمی دانم! چقدر گذر زمان بین ما فاصله ایجاد کرده است !؟

از این هم مطمئن نیستم که حتی زبان  فارسی مرا بفهمی !!!

می دانی دلیل این عدم اطمینان چیست؟

این روزها  "همه چیزمان را گرفته اند و می گیرند"


آینده جان !

این روزها در کشور من افرادی سردمدار حکومت شده اند که مرا از کم ترین حقوق بشری دور کرده اند.

آنها همه چیز را بی رحمانه در سیطره ی خود در آورده اند 

می دانم حتی اگر صلاح باشد زبان را از ما می گیرند

و مجبور می شویم به زبانی سخن بگوییم که برایمان سخیف است.

آینده جان !

اینجا انسان ها را به جرم تفکر می کشند

اینجا انسانها را به جرم خواستن زندانی می کنند

اینجا زنها را به جرم زن بودن منکوب می کنند

اینجا چرا معنی ندارد

اینجا آزادی جرم است

اینجا تاریخ به سلیقه تفسیر می شود

اینجا همه چیز نسبی است

اینجا همه چیز نسبی است

اینجا همه چیز نسبی است

همه چیز !


آینده !!!

اینجا هوا بس نا جوانمردانه سرد و گرفته است.

شاید این صفحه از تاریخ که در دوران ما سیاه می شود روزی با عبارت  :


"خودم کردم که لعنت بر خودم باد"

عبرت آموز آینده ام شود.




نوشته شده در 88/05/02ساعت 10 توسط بی قلم| |
بودن و شرط بودن!

قدرت عشق و عشق قدرت!

سرعت و عشق سرعت!

تو محور شرارت

تو منبع کثافت

ژیان و عشق سرعت ؟

مسکن رنج و درد به صورت قرص و گرد

شام و نهار نداریم !

جاش می خوریم کیک زرد!

انتخاب های تستی!!!

ازدواج های قسطی

باتوم و گاز خردل

اصلاحات و موج سبز

افسرده و بی رمق

دوزار ته گنجه بود!

فرستادیم فلسطین

کارت های سوخت و بنزین

صدا سیمای میلی

موفقیت تضمینی؟

موزیک زیر زمینی !

غیرت سیب زمینی

دو تا چایی تو سینی

صادرات تضمینی

توسعه سبک چینی

قدرت سبک هندی

دموکراسی دینی

جراحی های بینی

صدا سیمای میلی

پیتزای کله قندی

همین !


 این شعر یکی از کارهای کیوسکه که دست کاری شده .



نوشته شده در 88/04/26ساعت 13 توسط بی قلم|
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
واسطه نیار به عزتت خمارم
حوصله هیچ کسی رو ندارم
کفر نمیگم سوال دام
یک تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
میچرخم و میچرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم

طلای نابت منم

تازه دیدم که دل دارم بستمش
راه دیدم نرفته بود رفتمش
جوانه نشکفته را رستمش
ویروس که بود حالیش نبود هستمش
جواب زنده بودنم مرگ نبود! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود! تو رو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش؟!!
این دل پر خون ولش؟!!
دلهره گم کردن گدار مارون ولش؟!
تماشای پرنده ها بالای کارون ولش؟!
خیابونا , سوت زدنا , شپ شپ بارون ولش؟!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله!
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله
پریشئنت نبودم ؟
من
حیرونت نبودم؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه!
اتم تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه!
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه!
انجیر میخواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه!
چشمای من آهن انجیر شدن!
حلقه ای از حلقه زنجیر شدن!
عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جوونور کامل کیه؟
نوشته شده در 88/04/17ساعت 13 توسط بی قلم| |


من کجا خوابم برد؟

شما نمی دونی من کجا خوابم برد؟

من اشتباهی سوار شدم

شایدم اشتباهی پیاده نشدم

من اینجا رو نمی شناسم

من اینا رو نمی شناسم

آقای راننده !!!

با شمام!

صدامو نمی شنوی

میگم واستا من باید پیاده بشم

من اشتباه سوار شدم

چرا کسی صدامو نمی شنوه؟

یعنی شما ها هم صدامو نمی شنوید؟

من اینجا هیچ کاری ندارم

من شما ها رو نمی شناسم

من باید پیاده بشم!

نوشته شده در 88/04/15ساعت 18 توسط بی قلم|
من می خواهم برگردم به کودکی !

قول می دم که پامو از خونه بیرون نزارم ،

                              

سایمو دنبال نکنم ،

تلخ تلخم ؛ مثل یه خارَک سبز ،

سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم .

چه غریبم روی این شاخۀ سرخ

من می خوام برگردم به کودکی

نمیشه!

نمیشه!

نمیشه!

                                              " حسین پناهی"

نوشته شده در 88/04/15ساعت 17 توسط بی قلم|
غباری از دود در کنار سر درد همدم دائمی  ذهنی یائسه است. ذهنی که امید را دیگر لمس نمی کند و نمی بیند. قلم های شکسته , تفکر های سرکوب و من کوب شده . این ذهن دیگر توان تفکر و تجسم ندارد. متوجه عمق مفهوم کلمه یائسه می شوم زمانی که فکرم را عاجز می بینم و هزاران بار به خاطر خلق این کلمه از خدایی که با او هم رابطه ای صمیمانه ندارم تشکر می کنم.

جاده ی پیش رو بسیار گنگ است و غریب.

مقصد بی مقصود و شاید مقصود بی مقصد

خوابی برای نبودن

نبودنی برای ندیدن

ندیدنی برای نفهمیدن

نفهمیدنی برای آسودن

آسودنی برای مردن

و مردن باز هم برای نبودن

بودن یا نیودن ؟

بحث در این نیست

وسوسه این است

مهم چگونه بودن و ماندن است.

همین!!!



نوشته شده در 88/04/12ساعت 12 توسط بی قلم| |
دیروز

به جرم دروغ ده بار از درس چوپان دروغگو رونویسی کردم

زیر لب چوپان کذایی را به باد ناسزا گرفتم و به معلمم چپ چپ نگاه کردم

او گفت: حالا معنی دروغ را فهمیده ای

و این درس آن روز را تا امروز در گوشه ذهنم نگه داشتم

درس دیروز

دروغ بد است و هدف وسیله را توجیه نمی کند.

اما امروز

امروز من خودم را تنبیه می کنم به جرم جبر جغرافیایی و نفهمی

امروز به خودم تکلیف می دهم به شرط زندگی

هزار بار از روی دهقان فداکار می نویسم

و با تمام وجود می نویسم دهقان بودن شرط لازم برای فداکار بودن است.


امروز دروغ می شنوم

و دوباره دروغ می شنوم

و سه بار دروغ می شنوم

و چند صد هزار باره دروغ می شنوم

بی آنکه ببینم دروغ گو ها تنبیه می شوند

بدون اینکه چند ده بار از روی چیزی رونویسی بکنند

شاید درس امروز با درس دیروز تفاوت دارد

شاید باید آنروز معلم هم به من درس دیگری می آموخت

تا امروز از شنیدن دروغ و دیدن نیرنگ اینگونه آشفته نشوم

درس امروز

دروغ خوب است و هدف وسیله را توجیه , تفسیر و شکیل می کند


نمی دانم در جواب این سوال که شاید سالها بعد از من پرسیده شود چه می گویم !؟


"چطور به اندازه ی نفس هایشان به شما دروغ گفتند و شما تحمل کردید؟ "


نوشته شده در 88/04/04ساعت 18 توسط بی قلم| |

در عجبم ار این اخلاقیات و روحیات

.در عجب از اینکه:

چطور این همه تغییر و تحول در ساختار های اساسی فکری مردم جامعه ی ما شکل می گیرد؟

چطور با اتفاقات سمت و سوی تفکرات عوض می شود؟

چطور تابع احساسات تصمیم گرفته می شود؟

چطور درد های چند ین ساله طی چند روز پدیدار می شوند ؟

چطور در چند روز  همه ی آنها ناپدید می شوند؟

چطور گاهی خواستار آزادی مدنی می شوند ؟

چطور  فردایش تابع دموکراسی و قانون می شوند؟

چطور دین را دوست دارند ؟

 ولی فردایش  از دین بری می شوند؟

یک روز در خیابان ها فریاد می زنند و تابع احساسات قلیان شده اشان تا پای جان می روند

اما یک روز از اینکه در باب آزادی بیان با آنها همکلام می شوی به کلامت می خندند

  هشت سال طعم شیرینی را می چشد ولی شیرینی اش می زندش و هوس تغییر می کند

همه ی حوادث و اتفاقات سیاسی در کشور ما با این رفتار ها توجیه پذیرند!

 به نظر شما عجیب نیست؟

اما یک موضوع نه چندان  بی ربط


آزمایشی که  یک  رفتار شناس  روی میمون ها انجام داد :

پنج میمون را در محوطه ای حبس کردند . در این محوطه درختی بود که در بالای آن موز وجود داشت. در ابتدا هر کدام از میمون ها می خواستند بالای درخت بروند و موز ها را بردارند از بالای محوطه مقدار زیادی آب روی میمون ها ریخته می شد طوری که همه ی میمون ها خیس می شدند. در دفعات بعد هر کدام از میمون ها که قصد بالا رفتن از درخت را می کرد سایر میمون ها او را کتک می زدند و اجازه نمی دادند که از درخت بالا برود .به مرور زمان میمون ها را از قفس خارج می کردند و میمون جدید جایگزین می کردند در مرحله ای که هر پنج میمون قبلی از قفس خارج شده بودند و هیچ کدام از میمون های جدید چیزی ار ریخته شدن آب بعد از بالا رفتن از درخت نمی دانستند . باز هم دیده شد که هر گاه میمونی قصد می کرد از درخت بالا برود سایر میمون ها او را با کتک منع می کردند در حالی که دلیل این کار را نمی دانستند.



تصمیم بگیریم  یک بار برای عقیده ی مان تصمیم بگیریم  و نه تصمیم دیگران را بگیریم


نوشته شده در 88/04/01ساعت 15 توسط بی قلم| |

در قرآن می خوانیم:


الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

نوشته شده در 88/03/30ساعت 23 توسط بی قلم| |

با یه فرض شروع می کنم.خودتون رو توی این موقعیت فرضی قرار بدین .شما توی یه شرکت کار می کنید که ده دوازده تا همکار دارین. کار شما با همکارای محترمتون هم هیچ ارتباطی نداره و از استقلال کاری و مسئولیت برخوردارید.حالا اگه تو ذهن شما این تصور باشه که "چند تا از این همکار ها دشمن خونی شما هستن و منتظرن تا زیر پای شما رو خالی بکنن" و با این تصور تمام ذهنیت های خودتون رو پرورش بدین چه اتفاقی در انتظار شماست؟

شما تمرکز کافی روی مسایل کاری و حتی شخصی خودتون نخواهید داشت و مدام در فکر توطئه ی اون افراد هستین .نتیجه این عدم تمرکز افت راندمان کاری شماست و مشکلات بیشمار در پی...

 این ربطش به موضوع چیه؟

حالا میگم

یه عمر داریم تو کشورمون هر بحثی رو به اونور مرزها گسیل می دیم و تمرکز رو از روی خودمون برمی داریم

آیا واقعا همه ی کشور های دنیا نشستن ببینن ما چیکار می کنیم؟

اگه جواب مثبت هست دلیل این تمرکز روی ایران چیه؟

موقعیت جغرافیایی و حیاتی ایران؟

مگه این همه کشور با موقعیت های حیاتی  توی دنیا نیست ؟

چرا اون کشور ها همچین مشکلاتی ندارن؟

دین اسلام؟

این همه کشور غربی و شرقی مسلمان هستن چرا همچین تمرکزی روی اون ها نیست؟

نخیر ! مشکل جای دیگه ست!

جای دیگه که نه!

مشکل همین جاست.

نوشته شده در 88/03/29ساعت 14 توسط بی قلم| |

اصولا دوست داشتن های ما آدم بزرگ ها هم مثل خودمون رنگ کهنه گی به خودش می گیره.شما هر چقدر هم جذاب باشید واسه دوست داشته شدن بازم خسته کننده میشید.این دست من و شما نیست. طبیعت آدم  ها همینه. اصولا اگه تا از عدم وجود چیزی یا کسی به خودمون نیایم زیر خاک هم به خودمون نمی یایم.

و اینه طبیعت  ما آدم ها !

  چه طبیعت کثیفی!

هر چی که راجع به عشق و دوست داشتن شنیدید و  یا مطرح شده فقط در مقابل هجر تعریف پذیره در صورتی که همچین کلمه های مزخرفی در مقابل وصال تاریخ مصرف داره و حتی از شیر پاستوریزه هم زود تر فاسد میشه.

میگی نه؟

امتحان کن!

نوشته شده در 88/03/27ساعت 14 توسط بی قلم| |
پشت این پنجره ها هیچی نیست جز یک هیچ بزرگ!

نوشته شده در 88/03/17ساعت 9 توسط بی قلم| |

می گفت: فقط یک سر سوزن شعور سیاسی لازم بود تا از مناظره ی موسوی  و احمدی نزاد( یا مخفف اسم ایشون الف و نون)راه خود را  انتخاب کنیم
گفتم: اگر عده ای نداشتند
گفت: باید در حماقت خود غوطه ور باشند و از آن به این سو و آن سو پرتاب کنند
گفتم: گناه سایرین چیست؟
گفت: جبر جغرافیایی و جبر فیزیکی
گفتم: دردی بدتر هم نفس بودن با همچین موجوداتی نیست
گفت: درد بدتر هم کلام شدن با آنها ست و شنیدن مغلطه های آنها, علیرغم اینکه سر کوفت شده اند و به شدت از حرف های خود پشیمانند مانند بچه های دو سه ساله لجبازی می کنند و دم از پیروزی عقایدشان می زنند
گفتم: گاهی پذیرفتن شکست یک پیروزیست
گفت: کسی که از عدم و نبود موارد حیاتی جهت تفکر انسانی و مدنی رنج می برد نمی تواند بپذیرد...(یعنی پذیرش ندارد)
.
.
.



ما محکوم شکنجه ئی مضاعف ایم:

این چنین زیستن
و این چنین
               در میان شما زیستن
                                             با شما زیستن
که به اشتباه دیری دوستارتان بوده ایم.


1-ضمیر شما اشاره به همان آنها دارد
2- شعر فوق از شاملوی عزیز هست که بنا به شرایط مکانی و زمانی تغییراتی رو به چشم دید
نوشته شده در 88/03/15ساعت 17 توسط بی قلم| |
سلام!


اینجا همه چیز خوب است و ما هم خوبیم !!!


اما تو باور مکن...

نوشته شده در 88/03/14ساعت 22 توسط بی قلم| |
باید که برگردی!

اصلاحات باید برگردد

جامعه امروز باید اصلاح شود

جامعه امروز ایران حاصل اصلاحات نافرجام و بی موقع است.

ضعف فرهنگی سال های گذشته به بی فرهنگی تبدیل شد.

کج هنجاری به بی هنجاری مبدل شد.

خاتمی که نشد اما اصلاحات باید برگردد

اصلاحات به  من بدهکار است

اصلاحات به آزادی بدهکار است.

او باید بیاید و برایمان معنی تازه بگوید...باید حرف های نگفته و نیمه تمام را بزند

او باید آزادی رو دوباره معنی کند

آزادی بی ولنگاری

آزادی با حجاب

آزادی با قلم

آزادی با حرف بی پرده

آزادی با جرات

آزادی عقل پسند

نه آزادی جوان پسند

نه آزادی دختر و پسر هورا کش و کف زن

ما کف زدن جیغ سوت و هورا زیاد دیدیم

ولی آزادی ندیدیم

...

اصلاحات باید برگردد

به حق خون به ناحق ریخته هم کلاسی هایم

باید که برگردد...

نوشته شده در 88/03/01ساعت 20 توسط بی قلم| |


سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد